پیشتاز
همیشه یک قدم جلوترم
زودتر خسته می شوم
زودتر گریه ام می گیرد
زودتر دلم تنگ می شود
زودتر حرف می زنم
زودتر نگاهت می کنم
اما
انتظار رسیدنت به من
جان می سوزاند
پی نوشت: گفته بودم دلتنگی زیاد نفس تنگی می آورد
پی نوشت: نفس هایم به شماره افتاده
همیشه یک قدم جلوترم
زودتر خسته می شوم
زودتر گریه ام می گیرد
زودتر دلم تنگ می شود
زودتر حرف می زنم
زودتر نگاهت می کنم
اما
انتظار رسیدنت به من
جان می سوزاند
پی نوشت: گفته بودم دلتنگی زیاد نفس تنگی می آورد
پی نوشت: نفس هایم به شماره افتاده
توت ها رسیده اند…
توت ها رسیده اند…
توت ها رسیده اند…
.
.
.
دستم اگر کوتاه بود
دستان تو را دارم
تنهاییم را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
.
.
.
تنهاییم تقسیم شد!
همان روز که باران بارید!
دیدی باران گرفت؟
خدا دعای رحمت مان می خواند.
پی نوشت: باران پر مرغان نگاهم را شست
صدایت می کرد
دختری که اشکهایش
کف خیابان می ریخت
پی نوشت: دیروز بعد از ظهر حدفاصل کریمخان زند، ضلع شرقی خیابان قرنی تا میدان فردوسی باران گرفت.
تکیه داده ام به این صندلی و مثل همیشه پای سیستمم نشسته ام و دارم خبرها را چک می کنم. قیمت سکه، گران شدن لبنیات، دوره دوم انتخابات مجلس، اظهار نظر های عجیب و غریب آقای رئیس جمهور،پایان کار مترو، باخت پرسپولیس، فاز دوم یارانه ها، هوای آلوده ی این چند روز، سعید مرتضوی، روح الله حسینیان…
نشسته ام و تکیه داده ام به این صندلی و حواسم به این دنیا هست و حواسم نیست. یکی دو ساعتی هست که توی گوشم می خواند: می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش… کاشکی دلم رسوا بشه، دریا بشه، این دو چشم پر آبم…
نشسته ام و تکیه داده ام به این صندلی و صدای گریه شان تو گوشم می پیچد. هوای غصه شان کوچه را برداشته.
نشسته ام و تکیه داده ام به این صندلی و آنها یک نفر را دیگر ندارند. کمتر از یک ساعت است که رفته و آن خانه و این کوچه دیگر نفس هایش را ندارد.
نشسته ام و تکیه داده ام به این صندلی و من هیچ نسبتی با آنها ندارم که از دردشان غصه ام بگیرد.
نشسته ام و تکیه داده ام به این صندلی و آنها پرچم سیاه در خانه شان می بندند.
نشسته ام و تکیه داده ام به این صندلی, سرم را می گذارم روی این میز و می گویم:
این مهلتی دیگر است. خودت گفتی که هر مرگ مهلتی ست برای زندگی تان و نشانه ای ست که دوباره حساب و کتاب تان را چک کنید.
من این مهلت و نشانه را می بینم. صدایش را از خانه ی روبرویی می شنوم. اینجا نشسته ام و این خطوط را تایپ می کنم و آنها ماتم گرفته ام اند.
خدایا: رهایم مکن جز به بند غمت
اسیرم مکن جز به آزادگی
باران می بارید
و من!
خیس می شدم
شعرهایم خیس می شد
احساسم خیس می شد
نگاهم خیس می شد
نگاه خیسم
خیره به عابران چتر به دست شهر
این حرفهای خیس را گفت:
چترهایت را ببند.
باران دلش می گیرد...
.....
برای استفاده از مطالب وبلاگ در جای دیگر اجازه فراموش تان نشود که جز به ذکر نام نویسنده موجب تکدر خاطرمان می شود.
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست




