سیاست سرم نمی شود. فرق حزب ها را نمی دانم. چپی یا راستی برایم فرقی نمی کند.
با دوران دبستان، راهنمایی و دبیرستانم مو نمی زنم. علاقه هایم را گم نکرده ام. هنوز از دیدن گربه سگ هیجان زده می شوم. و از دیدن فتیله ای ها بعد از ۱۳ سال ذوق مرگ!
دیالوگ های آن شرلی را روی کاغذ می نویسم و طبق عادت بچگی پای کاغذهایم یک توپ چهل تیکه می کشم.
با یک بستنی نسکافه ای دیوانه می شوم و هنوز نمی توانم جلوی بعضی از آدم بزرگ ها نخندم.
روزی هزار بار به عنوان یک بچه مورد خطاب قرار می گیرم و تشویق به بزرگ شدن می شوم.
روزهایی که حالم خوب نیست باید برای خودم چیزی شبیه کتاب، خودکار، روان نویس بخرم.
۶ سال همشهری جوان خواندم و حالا آنجا توپ می زنم.
اسم دخترم باران است و هنوز نباریده!
بزرگترین حسرت زندگیم، ندیدن کسی ست که با کلمه کلمه ی حرفها و سطر سطر شعرهایش قد کشیدم و به قول ” محسن امین” نشد که حتی برای یک بار روحش را در آغوش بگیرم. قیصر را خدا از من گرفته یک روز به من باز می گرداند.
شعرهایم در اتوبوس ها و تاکسی ها در کفپوش ها و آسفالت ها ، در همه جا پاشیده و چند وقت یکبار جمعشان می کنم و می ریزم لای کاغذ پاره ها.
از سختی بعضی آدمها قلبم سنگینی می کند.
سنگفرشهای یک شهر زیرپایم رفتند من فاتحانه یک شهر را پیاده گز کردم.
خلوتکده ای دارم اندازه ی دنیا…
غرور بزرگترین داشته ی این دختر بی قرار است…
تیله بازی ش گرفت، با یک دنت شکلاتی بال در می آورد.
سکوتی دارم سنگ را آب می کند.
بابای بارانم آمده است همنشین دلم باشد
تنهاییم را در نیمه بهار تقسیم کردم
.
.
.
این سطرها تا وقتی من هستم ادامه دارد، چند وقت یکبار یادی کنید!





خانه

