مرهم
ارسال شده توسط : عطیه همتی در ۰۲ اسفند ۱۳۹۰
باران می بارید
و من!
خیس می شدم
شعرهایم خیس می شد
احساسم خیس می شد
نگاهم خیس می شد
نگاه خیسم
خیره به عابران چتر به دست شهر
این حرفهای خیس را گفت:
چترهایت را ببند.
باران دلش می گیرد...
.....
برای استفاده از مطالب وبلاگ در جای دیگر اجازه فراموش تان نشود که جز به ذکر نام نویسنده موجب تکدر خاطرمان می شود.
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست





۰۲ اسفند ۱۳۹۰ در ۲۱:۳۶
سلام.
اگه به من نشون دادی من قول می دم که مرهمت باشم.
۰۳ اسفند ۱۳۹۰ در ۰۱:۲۶
سلام
نوشدارو بعد از مرگ سهراب هم مگر به کار می آید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
۰۳ اسفند ۱۳۹۰ در ۱۲:۳۲
وقتی زخمی نشاندی و زخمی شدی مرهم ؟