حدیث جان
ارسال شده توسط : عطیه همتی در ۰۳ اسفند ۱۳۹۰
تو که میدانی
حرف زدن نمیدانم
سر روی قلبم بگذار
حدیث جان میگوید
پی نوشت: تو را با تپشهای قلبم سرودم
مربوط به بخش : شعرنویس ها
تو که میدانی
حرف زدن نمیدانم
سر روی قلبم بگذار
حدیث جان میگوید
پی نوشت: تو را با تپشهای قلبم سرودم
باران می بارید
و من!
خیس می شدم
شعرهایم خیس می شد
احساسم خیس می شد
نگاهم خیس می شد
نگاه خیسم
خیره به عابران چتر به دست شهر
این حرفهای خیس را گفت:
چترهایت را ببند.
باران دلش می گیرد...
.....
برای استفاده از مطالب وبلاگ در جای دیگر اجازه فراموش تان نشود که جز به ذکر نام نویسنده موجب تکدر خاطرمان می شود.
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست





۰۳ اسفند ۱۳۹۰ در ۲۳:۲۷
یه دونه کسره بذار جلوی “حدیث”! من همش ته ش رو سکون می خونم، کسره ی بین شون فک کنم نیاز باشه!
…
+ یه سوال فنی! این شعر بغل که سردر وبلاگ گذاشتی همون قبلیه یا یخورده تغییر کرده؟ حس می کنم یه جاهایی ش عوض شده؟ آره؟
۰۳ اسفند ۱۳۹۰ در ۲۳:۲۹
نه هیچی عوض نشده
فقط یه توضیح اومده پایینش
۰۴ اسفند ۱۳۹۰ در ۰۹:۱۶
دیگه ازقلب هم گذشته عطیه جان
الان حتی ازچشم هم میشه خوند
۰۴ اسفند ۱۳۹۰ در ۱۰:۲۱
من این مصرع قیصر رو بی نهایت دوس دارم
۰۴ اسفند ۱۳۹۰ در ۱۴:۰۱
عطیه جان لطفا ایمیلت رو بچک
۰۴ اسفند ۱۳۹۰ در ۱۴:۲۶
وای عطیه جونم یک هفته س کیبورد کامپیوترم خراب شده و یک هفته س ک نیومدم پیشت دلم خیلی برات تنگ شده بود
راستی خیلی مرسی! ک اسم دخترتو باران گذاشتی تا همه ی حرفای منو بفهمی
ولی من اون درد شیرین سرماخوردگی رو نچشیدم . البته متاسفانه !
۰۴ اسفند ۱۳۹۰ در ۱۴:۲۸
منم دوباره مثل مهدی بدون کسره خوندمش
۰۴ اسفند ۱۳۹۰ در ۱۷:۲۵
سلام.
خوبی؟
من یه پست از قیصر امین پور گذاشتم.
اگه دوست داشتی بیا.
۰۴ اسفند ۱۳۹۰ در ۱۹:۴۱
نمی دونم چرا با خوندن پی نوشتت؛یاد این شعر قیصر اتفادم
“من از عهد آدم عالم تو را دوست دارم..
از آغاز عالم تو را دوست دارم….”
+راستی؛شعرهای کوتاهت خیلی پخته تر شدن ها!تبریک می گم دختر…