یک روز در این غرور با سر به زمین می خورم
برای آن روز قول بده
شادمانه نخندی!
پی نوشت: با بغض خوانده شود!
یک روز در این غرور با سر به زمین می خورم
برای آن روز قول بده
شادمانه نخندی!
پی نوشت: با بغض خوانده شود!
کیلومتر شمار قدمهایم در این بهمن آنقدر بالا رفته که اگر اول ماه خانه بودم،حالا به کرج رسیدهام
کیلومتر شمار دلم که هزار راه رفته
قد می کشم
همچنان که درد می کشم
درد می کشم
همجنان که نفس می کشم
آرامم و دردهای پوستی
درد جان را
مرهم شده است…
پی نوشت: دومین شب آرامشم شده ۹ روز به تحویل روحم
گفته بودم آسمانش از آن من است
این هم نشانه اش…
…
بهمن باید پیاده رفت
دیروز از سید خندان تا هفت حوض
از هفت حوض تا… خانه ی مادر بزرگ ( زیاد نباشد کم نیست)
اما..
یک روز زیر همین پل جان می دهم.
…
قصد کرده ام خاطره بازی کنم.
راههایی را که این بیست و یک سال رفته ام دوباره بروم.
دیروز به مدرسه ی ابتدایی م سر زدم. آن روزها چقدر حیاطش برایم بزرگ بود
قصد کرده ام به علوی هم سر بزنم به همان خیابان مخوف ایران
…
چقدر راه نرفته دارم…
دستهایم را محکم بگیر
پانزده روز این ماه برای تو می شوم
چشمهایم را می بندم
خودم را می سپارم به دستهایت
مرا به اوج ببر
بگذار ریه هایم پر از تو باشد
بگذار عطر تو در من بپیچد
بگذار در تو غرق شوم
تا عاشقانه تحویل شوم
خورشید فردا برای ماست
پانزده روز از آن تو می شوم
و بعد…
تو را هیچ گاه به یاد نخواهم آورد
زنده نگاه خواهم داشت
پی نوشت: خورشید بهمن ماه از پشت چشمان من طلوع می کند.
پی نوشت: ابرش، بارانش، حتی نسیم صبحگاهش از آن من است.
پی نوشت: پانزده شب به تحویل مانده…
کار عجیبی نیست
فقط وقتی از درد دهانم باز می شود
دندانهایم را پشتش جفت می کنم!
اگر برم بهشت از خدا یه برادر می خوام!
پی نوشت: بهشت جاییه که هر خواهری یه برادر داره.
امروز هم چندباری گرفت. یه جوری م کرد. دیروز وسط خوندن مدار الکتریکی انقدر یهو بد گرفت و تیر کشید رفتم دم پنجره چند تا نفس عمیق کشیدم. امروزم چندبار گرفت. اولش صبح توی خونه. وقتی داشتم حاضر میشدم. دومی توی تاکسی وقتی منتظر بودم راه بیفته. سومین بار وقتی با سیاوش و نرگس و زهرا و فرشته داشتیم می رفتیم سر امتحان. سر امتحان یهو تیر کشید. چهارمین بار وقتی سوار اتوبوس رسالت شدم. اونجا دیگه کم آوردم. سرمو تکیه دادم عقب. آروم بگیرم. توی تاکسی نزدیک بهشتی هم یه جاش خیلی اذیتم کرد. اومدم خونه از فرط خستگی بیهوش شدم. وقتی بیدار شدم. نشستم پای کامپیوتر، پای چت با یکی از بچه ها دیگه داشت از جا در میومد. الان هی تیر می کشه… تیر می کشه… تیر می کشه…
پیش نوشت: یک دسته اضافه کردم به اسم خواب نویس ها خواب های طنز و پریشان یک دختر بی قرار که خوابهایش شبیه قصه هاست.
انتخاب واحد دانشگاه بود. اصلا یادم نیست. آن درس مورد نظر عمومی بود یا خصوصی ولی شبیه درس ادبیات بود. حتی یادم نمیآید رشته ام همین رشته ی فعلی ( مهندسی کامپیوتر- نرم افزار) بود یا نه. انتخاب واحد کردم و رفتم سرکلاس نشستم. اسم استاد را از هرکه میپرسیدم نمیشناخت. انگار که تازه آمده بود. کلاس را پیدا کردم و رفتم سرکلاش نشستم. استاد جالبی بود. هم خوب حرف میزد هم خوب درس میداد. حرفهایش آنقدر جذاب بود که همه را میخکوب میکرد. از چهره اش چیز زیادی یادم نمی آید. اما قد نسبتا بلندی داشت. موهای پر و بلند. موهای سپیدش از موهای مشکیش جلوتر زده بود. کت و شلوار قهوه ای میپوشید و مدام هنگام تدریس راه میرفت. شعر میخواند، قصه میگفت و خاطره تعریف میکرد. یه جورایی عاشقش شده بودیم. چندباری خارج از کلاس کارش داشتیم و میرفتیم دفتر اساتید سراغش را بگیریم، کسی از او خبری نداشت. یک بار بعد از تمام شدن کلاس وقتی از در کلاس خارج شد. برای موضوعی با چندثانیه تاخیر دنبالش دویدم. اما به او نرسیدم و با افسوس برگشتم. اتفاق بعد دوباره در پایان کلاس بعدی رخ داد. باز هم دویدم دنبالش این بار زودتر از بار گذشته. از پیچ راهرو که گذشت. من هم به فاصله ی کوتاهی گذشتم اما تا خواستم به او برسم. دیگر نبود. برایم عجیب بود. حتی توی خواب هم سر درد گرفتم. وقتی دوباره به کلاس برگشتم. موضوع را برای یکی از بچه ها تعریف کردمو او باور نکرد. پیگیرش شدم. چرا هیچ کس از او خبری ندارد؟ چرا هیچ کس او را نمی شناسد؟ چرا اون آنقدر عجیب است؟ چرا تا دنیالش راه میافتم غیب میشود. یک روز که برای آمدنش بیرون کلاس منتظر ایستاده بودم. دیدم مسئولین دانشگاه دانشجو ها از کنارش رد میشوند. نه استاد عکس العملی نشان میدهد نه مسئولین. یک سلام و علیک یک حالت احترام حتی بینشان رد و بدل نمیشود. وقتی دعوتم کرد به کلاس بروم و درس را شروع کند. این بار وسط کلاس سمتش رفتم و موضوع را برای خودش گفتم. خندید و گفت: ” برو بشین”. به یکی از همکلاسی ها همان موقع گفتم: من دیگر مطمئنم که او یک روح است که فقط ما می بینمش. باورش نشد. وقتی رفت. پشت سرش توی کلاس داد زدم ” بچه ها آقای فلانی یک روح است که به ما درس میدهد. من چندباری دنبالش کردم. ناخودآگاه غیب میشود.” اولش کمی خندیدند اما بعد چند نفر بلند شدند و گفتند برای آنها هم عجیب بوده. چندباری این موضوع را گفتم کسی باورش نشد. مثل روح بود. می آمد و تدریس میکرد و میرفت. حتی توی خواب لحظه ای را دیدم که وقتی خواستم شماره کلاسم را از روی برد برای یکی از مسئولین بخوانم و بگویم که خیلی کوچک است و جمعیت ما زیاد. هرچه گشتم نتوانستم پیدایش کنم. اما هر زمان من و سایر بچه های کلاس آقای روح از روی برد دنیال کلاس میگشتیم در کمتر زمانی پیدا میشد. یک جلسه نیامد و ما همه سمت دفتر رفتیم. هرچه مشخصات کلاسش را گفتیم کسی نشناخت. از چهره اش گفتیم. نوع حرف زدنش و شمایل ظاهریش. کسی متوجه نشد.
آخر فهمیدیم او روح یکی از اساتید قدیمی دانشگاه بود که چند سالی از فوتش میگذشت برای تدریس درس تخصصیاش سراغ ما آمده بود…
پی نوشت: خواب عجیبی بود. خیلی عجیب. کاش حسم را زمان قطار کردن این خطوط می دانستید.
پی نوشت: کاش این روح بودنش را به رویش آورده بودم تا عکس العملش را میدیدم.
دوست ندارم آبرویش را ببرم. اما همان موقع هم که راهنمایی بودیم دوستش نداشتم. اصلا انگار یک جوری توی مخم می رفت. یعنی نه اینکه دوستش نداشته باشم، گروه خونیش به من نمیخورد از بس آدم ساده ای بود جان میداد برای سرکار گذاشتنهای دخترانه ی من. یادم نمیرود اول راهنمایی وقتی کنارمان نشسته بود و داشتیم به حرفهای بچهگانهاش گوش میدادیم آخر کار هم دلمان نیامد جورابش را مسخره نکنیم. از بد روزگار دوم دبیرستان باهم در یک کلاس بودیم. و حسابی مورد خوبی بود برای سوژه شدن. همه ی حرکاتش روی اعصابم بود. از مدل موهایش که روی صورتش میریخت تا حرفزدن و حتی مدل کفشهایش. من نمیدانم در خلقتش خدا چه کار کرده بود که تحملش برایم از خوردن یک پرس رشته پلوی بد مزه هم سخت تر بود. میز اول گوشه ی کلاس جایی بود که هر روز اتراق میکرد و زیر گوش معلمها وز وز هایی می کرد که نمیفهمیدم. اذیت کردنش مزهای داشت که با هیچ چیز حتی یک دنت بزرگ عوض نمیکردم. چندبار برایش نامه ی عاشقانه نوشتم. برایش گل بردم. سر کلاس مدام نگاهش می کردم و با قربان صدقه های کشکی من حسابی شاکی میشد. وقتی بعد از یک هفته دوری که برای راهیان نور به جنوب رفته بود، نمیدانم پشت کدام تفکر احمقانه پریدم سمتش و بوسهای آبداری از لپش کردمو از بس دوستش داشتم تا آخر کلاس میخواستم روی میزم بالا بیاورم. آدمی بود که سرکار گذاشتنش جان میداد یک روز خدا که خیلی اتفاقی شماره موبایلش گیرم آمد. به سرم زد کمی به ریشش بخندم. شروع کردم به sms زدن. ساده شروع کردم. ” سلام عزیزم” و بعد شروع کردم به ابراز علاقه که من کسی هستم که به زیبایی همان چشمان مسحور کنندهای که داری دوستت دارد. اول خودش را میگرفت و هی ناز میکرد که اگر اسمم را نگویم جواب نمیدهد. اما… دوستمان این بار خودش بود که ول نمیکرد. منم تمام کردمو دیدم پول اضافی ندارم توی حلقش بریزم. ولی چه شبی بود! به جرات از معدود شبهایی بود که انقدر خندیدم. وقتی چهره احمقانه اش را تصور میکردم از این وا دادنه او عشق میکردم. صبح روز بعد وقتی رفتم مدرسه دیدم همه را جمع کرده و داستان sms های دیشب را با کلی پیازداغ اضافه و چاخان تعریف می کند. یادم نمیرود همه ریخته بودن سرش. که من رفتم ببینم اوضاع از چه قرار است. کنار عسل بودم. که دیدم لا مروت بد خالی می بندد. اولا آمار sms ها را که دوبرابر کرده. دوما چهارتا قربان صدقه اضافه بر سازمان به زور به خورد منه صاحب sms میدهد. شکش رفته بود به یکی از فامیلهایشان که همچین از آن بخت برگشته بدش نمیآمد. در همان هاگیر واگیر بود که یواش به عسل گفتم کار من بود. بعد هم دو سه نفری فهمیدن و حسابی میخندیدیم. فردایش هم از خودش درآورد کهsms دادم اما نه. به اندازه کافی به ریشش خندیده بودم بس بود. یادش بخیر چقدر مزه میداد وقتی هنگام تعریف بالا سرش میایستادم و هرجای کار خالی می بست به آدمهای روبرویش با اشاره میگفتم دروغ میگوید.
اسمش را بالای تخته مینوشتم و دورش قلب میکشیدم. زمان درس جواب دادن از روی سکو شبیه نگاههای عاشقانه احمقانه خیرهاش میشدم. وقتی حرف میزد مدام زیر صدا قربان صدقهاش میرفتم. وقتی نبود ادایش را در میآوردم و کلی حال میکردم. بعدها کار انقدر بیخ پیدا کرد که چند بی انصاف از طرف من پای دفتر دستکش شعر عاشقانه مینوشتن همراه با ذکر نام من. خوب یادم است که پای کتاب چغرافیایش چیزی نوشته بودند که بعدا خودش نشانم داد. یکی از زنگهای ورزش که حسابی کفرش را درآورده بودم. داستانی به پا کرد که تا آخر دوران علوی برایم شر درست شد. ایشان لطف فرموده به دفتر مشاور رفته و سیر تا پیاز ماجرا را کف دستشان گذاشتند. مشاور ما “خجسته” نامی بود که خودش نیاز به مشاور داشت. جایتان خالی مثل همیشه روزهایی که قرار بود دعوایم کنند. اسمم را از توی همان پیجر مادر مرده صدا کردند و فرمودند: ” عطیه همتی به اتاق مشاوره” و من مردانه و جسورانه و مغرورانه و مفتخرانه و هزار مزخرف دیگر وارد آن اتاق لعنتی شدم. این را هم بگویم قبلش چون برای دو ۵۴۰ متر دویده بودم و باران باریده بود و یک لنگ کفش لعنتی زیر پایم رفت با مغز زمین خورده بودم و دست راستم زخمی شده بود. اما با اعتماد به نفس تمام و نیش این هواااااااااا بازم وارد آن اتاق مخوف۱ شدم. از بس یک کلاغ چل کلاغ کرده بود. اولش نمیفهمیدم اوضاع از چه قرار است. بعدهم که لیچارهای مشاور خانوم تمام شد. با پررویی تمام گفتم” انصافا خودت فهمیدی چی گفتی؟” بماند که کلی تحقیرمان کردند. و به جد تا پدرجدمان را خواستند بکشانند مدرسه. فقط نمیدانم من که والدینم عادت کرده بود به اینکه راه به راه بیاید. فقط نمیدانم چرا وسط کار خود خانم شاکی خواهش تمنا میکرد. خلاصه خانم مشاور وقتی دید دستش به هیچجا بند نیست و یک مشت شوخی را نمیشود بهانه کردو با صدای بلند پرسید” صورتت چی شده؟” گفتم ” بخیه خورده” خلاصه بعد از پرسیدن این سوال حسابی گیر داد که باید دلیلش را بگویی و از آنجا که مسائل شخصی بنده به هیچ کسی ربط ندارد. همانجا گفتم” مگر من از شما میپرسم لک های صورتتان برای چیست؟” مشاور خانوم شروع کرد به تحقیر بنده. دستش به جایی بند نبود. بنده خدا تحقیر نمیکرد. چکار میکرد؟ اصلا داشت از دست من دیوانه میشد. آن یکی مشاور هم که روبرویمان نشسته بود. مدام سرش رو میز بود و از دستم میخندید.
یادش بخیر هرچه میپرسید من میگفتم موضوع شخصیست. نمیتوانم بگویم و هی میخندیدم.
)))) ولی چشمتان روز بد نبیند آن خراب شده انقدر تحقیرت میکرد که به آدم بودن خودت شک میکردی. یادم نمیرود که با چه حالی از در آن سوراخ موشش بیرون آمدم. وارد کلاس که شدم انگار گلریزان بود. ولی از شدت تحقیر هایی که شدم. ( بعضی هایشان آنقدر سنگین است که حتی روی نوشتنشان را هم ندارم) حالم حسابی بد بود. یادش بخیر خانم شاکی خودش حالش بیشتر از من گرفته بود و مثل همان حیوان باوفا پشیمان بود. از فردایش روزی صدبار معذرت میخواست. همه ی اینها به کنار افتخار میکنم سه سال تو سری خوردم و تو سری خور بار نیامدم.
۱: دبیرستان علوی اسلامی ما جایی مخوفی داشت در حیاط و یک طبقه پایین تر. روایت است روزی یکی از دانشآموزان که به شدت حالش خراب بوده. برای درد و دل و رفع مشکل به آنجا و به همان ” خجسته” پناه میبرد. خجسته بعد از شنیدن حرفهای او که تا بعد از زمان قانونی مدرسه به طول می انجامد. به طرز مخفیانه ای به والدین آن بخت برگشته زنگ میزند و آنها را به مدرسه میکشاند و احوالات دختر را برایشان بازگو میکند. نقل است. اینطور مشاورایی داشتیم ما..
پی نوشت: بعد از خواندن پست فحشم ندهید اقتضای سن است دیگر
باران می بارید
و من!
خیس می شدم
شعرهایم خیس می شد
احساسم خیس می شد
نگاهم خیس می شد
نگاه خیسم
خیره به عابران چتر به دست شهر
این حرفهای خیس را گفت:
چترهایت را ببند.
باران دلش می گیرد...
.....
برای استفاده از مطالب وبلاگ در جای دیگر اجازه فراموش تان نشود که جز به ذکر نام نویسنده موجب تکدر خاطرمان می شود.
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست




