پیش نوشت: یک دسته اضافه کردم به اسم خواب نویس ها خواب های طنز و پریشان یک دختر بی قرار که خوابهایش شبیه قصه هاست.
انتخاب واحد دانشگاه بود. اصلا یادم نیست. آن درس مورد نظر عمومی بود یا خصوصی ولی شبیه درس ادبیات بود. حتی یادم نمیآید رشته ام همین رشته ی فعلی ( مهندسی کامپیوتر- نرم افزار) بود یا نه. انتخاب واحد کردم و رفتم سرکلاس نشستم. اسم استاد را از هرکه میپرسیدم نمیشناخت. انگار که تازه آمده بود. کلاس را پیدا کردم و رفتم سرکلاش نشستم. استاد جالبی بود. هم خوب حرف میزد هم خوب درس میداد. حرفهایش آنقدر جذاب بود که همه را میخکوب میکرد. از چهره اش چیز زیادی یادم نمی آید. اما قد نسبتا بلندی داشت. موهای پر و بلند. موهای سپیدش از موهای مشکیش جلوتر زده بود. کت و شلوار قهوه ای میپوشید و مدام هنگام تدریس راه میرفت. شعر میخواند، قصه میگفت و خاطره تعریف میکرد. یه جورایی عاشقش شده بودیم. چندباری خارج از کلاس کارش داشتیم و میرفتیم دفتر اساتید سراغش را بگیریم، کسی از او خبری نداشت. یک بار بعد از تمام شدن کلاس وقتی از در کلاس خارج شد. برای موضوعی با چندثانیه تاخیر دنبالش دویدم. اما به او نرسیدم و با افسوس برگشتم. اتفاق بعد دوباره در پایان کلاس بعدی رخ داد. باز هم دویدم دنبالش این بار زودتر از بار گذشته. از پیچ راهرو که گذشت. من هم به فاصله ی کوتاهی گذشتم اما تا خواستم به او برسم. دیگر نبود. برایم عجیب بود. حتی توی خواب هم سر درد گرفتم. وقتی دوباره به کلاس برگشتم. موضوع را برای یکی از بچه ها تعریف کردمو او باور نکرد. پیگیرش شدم. چرا هیچ کس از او خبری ندارد؟ چرا هیچ کس او را نمی شناسد؟ چرا اون آنقدر عجیب است؟ چرا تا دنیالش راه میافتم غیب میشود. یک روز که برای آمدنش بیرون کلاس منتظر ایستاده بودم. دیدم مسئولین دانشگاه دانشجو ها از کنارش رد میشوند. نه استاد عکس العملی نشان میدهد نه مسئولین. یک سلام و علیک یک حالت احترام حتی بینشان رد و بدل نمیشود. وقتی دعوتم کرد به کلاس بروم و درس را شروع کند. این بار وسط کلاس سمتش رفتم و موضوع را برای خودش گفتم. خندید و گفت: ” برو بشین”. به یکی از همکلاسی ها همان موقع گفتم: من دیگر مطمئنم که او یک روح است که فقط ما می بینمش. باورش نشد. وقتی رفت. پشت سرش توی کلاس داد زدم ” بچه ها آقای فلانی یک روح است که به ما درس میدهد. من چندباری دنبالش کردم. ناخودآگاه غیب میشود.” اولش کمی خندیدند اما بعد چند نفر بلند شدند و گفتند برای آنها هم عجیب بوده. چندباری این موضوع را گفتم کسی باورش نشد. مثل روح بود. می آمد و تدریس میکرد و میرفت. حتی توی خواب لحظه ای را دیدم که وقتی خواستم شماره کلاسم را از روی برد برای یکی از مسئولین بخوانم و بگویم که خیلی کوچک است و جمعیت ما زیاد. هرچه گشتم نتوانستم پیدایش کنم. اما هر زمان من و سایر بچه های کلاس آقای روح از روی برد دنیال کلاس میگشتیم در کمتر زمانی پیدا میشد. یک جلسه نیامد و ما همه سمت دفتر رفتیم. هرچه مشخصات کلاسش را گفتیم کسی نشناخت. از چهره اش گفتیم. نوع حرف زدنش و شمایل ظاهریش. کسی متوجه نشد.
آخر فهمیدیم او روح یکی از اساتید قدیمی دانشگاه بود که چند سالی از فوتش میگذشت برای تدریس درس تخصصیاش سراغ ما آمده بود…
پی نوشت: خواب عجیبی بود. خیلی عجیب. کاش حسم را زمان قطار کردن این خطوط می دانستید.
پی نوشت: کاش این روح بودنش را به رویش آورده بودم تا عکس العملش را میدیدم.





خانه

