چترهای بسته
خبر بارانم بده…
Black Green Blue Red Gold
  • Home Pageخانه
  • ارتباط با مدیر وبلاگ
  • عطیه نامه

طنز نویس ها Category

مزخرف ترین همکلاسی دنیا ( خاطرات علوی)

طنز نویس ها, علوی نویس ها ۴۲ Comments »

دوست ندارم آبرویش را ببرم. اما همان موقع هم که راهنمایی بودیم دوستش نداشتم. اصلا انگار یک جوری توی مخم می رفت. یعنی نه اینکه دوستش نداشته باشم، گروه خونی‌ش به من نمی‌خورد از بس آدم ساده ای بود جان می‌داد برای سرکار گذاشتن‌های دخترانه ی من. یادم نمی‌رود اول راهنمایی وقتی کنارمان نشسته بود و داشتیم به حرفهای بچه‌گانه‌اش گوش می‌دادیم آخر کار هم دلمان نیامد جورابش را مسخره نکنیم. از بد روزگار دوم دبیرستان باهم در یک کلاس بودیم. و حسابی مورد خوبی بود برای سوژه شدن. همه ی حرکاتش روی اعصابم بود. از مدل موهایش که روی صورتش می‌ریخت تا حرف‌زدن و حتی مدل کفش‌هایش. من نمی‌دانم در خلقتش خدا چه کار کرده بود که تحملش برایم از خوردن یک پرس رشته پلوی بد مزه هم سخت تر بود. میز اول گوشه ی کلاس جایی بود که هر روز اتراق می‌کرد و زیر گوش معلم‌ها وز وز هایی می کرد که نمی‌فهمیدم. اذیت کردنش مزه‌ای داشت که با هیچ چیز حتی یک دنت بزرگ عوض نمی‌کردم. چندبار برایش نامه ی عاشقانه نوشتم. برایش گل بردم. سر کلاس مدام نگاهش می کردم و با قربان صدقه های کشکی من حسابی شاکی می‌شد. وقتی بعد از یک هفته دوری که برای راهیان نور به جنوب رفته بود، نمی‌دانم پشت کدام تفکر احمقانه پریدم سمتش و بوس‌های آبداری از لپش کردمو از بس دوستش داشتم تا آخر کلاس می‌خواستم روی میزم بالا بیاورم. آدمی بود که سرکار گذاشتنش جان می‌داد یک روز خدا که خیلی اتفاقی شماره موبایلش گیرم آمد. به سرم زد کمی به ریشش بخندم. شروع کردم به sms  زدن. ساده شروع کردم. ” سلام عزیزم” و بعد شروع کردم به ابراز علاقه که من کسی هستم که به زیبایی همان چشمان مسحور کننده‌ای که داری دوستت دارد. اول خودش را می‌گرفت و هی ناز می‌کرد که اگر اسمم را نگویم جواب نمی‌دهد. اما… دوستمان این بار خودش بود که ول نمی‌کرد. منم تمام کردمو دیدم پول اضافی ندارم توی حلقش بریزم. ولی چه شبی بود! به جرات از معدود شب‌هایی بود که انقدر خندیدم. وقتی چهره احمقانه اش را تصور می‌کردم از این وا دادنه او عشق می‌کردم. صبح روز بعد وقتی رفتم مدرسه دیدم همه را جمع کرده و داستان sms های دیشب را با کلی پیازداغ اضافه و چاخان تعریف می کند. یادم نمی‌رود همه ریخته بودن سرش. که من رفتم ببینم اوضاع از چه قرار است. کنار عسل بودم. که دیدم لا مروت بد خالی می بندد. اولا آمار sms ها را که دوبرابر کرده. دوما چهارتا قربان صدقه اضافه بر سازمان به زور به خورد منه صاحب sms می‌دهد. شک‌ش رفته بود به یکی از فامیل‌هایشان که همچین از آن بخت برگشته بدش نمی‌آمد. در همان هاگیر واگیر بود که یواش به عسل گفتم کار من بود. بعد هم دو سه نفری فهمیدن و حسابی می‌خندیدیم. فردایش هم از خودش درآورد کهsms دادم اما نه. به اندازه کافی به ریشش خندیده بودم بس بود. یادش بخیر چقدر مزه می‌داد وقتی هنگام تعریف بالا سرش می‌ایستادم و هرجای کار خالی می بست به آدمهای روبرویش با اشاره می‌گفتم دروغ می‌گوید.

اسمش را بالای تخته می‌نوشتم و دورش قلب می‌کشیدم. زمان درس جواب دادن از روی سکو شبیه نگاه‌های عاشقانه احمقانه خیره‌اش می‌شدم. وقتی حرف می‌زد مدام زیر صدا قربان صدقه‌اش می‌رفتم. وقتی نبود ادایش را در می‌آوردم و کلی حال‌ می‌کردم. بعدها کار انقدر بیخ پیدا کرد که چند بی انصاف از طرف من پای دفتر دستکش شعر عاشقانه می‌نوشتن همراه با ذکر نام من. خوب یادم است که پای کتاب چغرافیایش چیزی نوشته بودند که بعدا خودش نشانم داد. یکی از زنگ‌های ورزش که حسابی کفرش را درآورده بودم. داستانی به پا کرد که تا آخر دوران علوی برایم شر درست شد. ایشان لطف فرموده به دفتر مشاور رفته و سیر تا پیاز ماجرا را کف دستشان گذاشتند. مشاور ما “خجسته” نامی بود که خودش نیاز به مشاور داشت. جایتان خالی مثل همیشه روزهایی که قرار بود دعوایم کنند. اسمم را از توی همان پیجر مادر مرده صدا کردند و فرمودند: ” عطیه همتی به اتاق مشاوره” و من مردانه و جسورانه و مغرورانه و مفتخرانه و هزار مزخرف دیگر وارد آن اتاق لعنتی شدم. این را هم بگویم قبلش چون برای دو ۵۴۰ متر دویده بودم و باران باریده بود و یک لنگ کفش لعنتی زیر پایم رفت با مغز زمین خورده بودم و دست راستم زخمی شده بود. اما با اعتماد به نفس تمام و نیش این هواااااااااا بازم وارد آن اتاق مخوف۱ شدم. از بس یک کلاغ چل کلاغ کرده بود. اولش نمی‌فهمیدم اوضاع از چه قرار است. بعدهم که لیچار‌های مشاور خانوم تمام شد. با پررویی تمام گفتم” انصافا خودت فهمیدی چی گفتی؟” بماند که کلی تحقیرمان کردند. و به جد تا پدرجدمان را خواستند بکشانند مدرسه. فقط نمی‌دانم من که والدینم عادت کرده بود به اینکه راه به راه بیاید. فقط نمی‌دانم چرا وسط کار خود خانم شاکی خواهش تمنا می‌کرد. خلاصه خانم مشاور وقتی دید دستش به هیچ‌جا بند نیست و یک مشت شوخی را نمی‌شود بهانه کردو با صدای بلند پرسید” صورتت چی شده؟” گفتم ” بخیه خورده” خلاصه بعد از پرسیدن این سوال حسابی گیر داد که باید دلیلش را بگویی و از آنجا که مسائل شخصی بنده به هیچ کسی ربط ندارد. همان‌جا گفتم” مگر من از شما می‌پرسم لک های صورتتان برای چیست؟” مشاور خانوم شروع کرد به تحقیر بنده. دستش به جایی بند نبود. بنده خدا تحقیر نمی‌کرد. چکار می‌کرد؟ اصلا داشت از دست من دیوانه می‌‌شد. آن یکی مشاور هم که روبرویمان نشسته بود. مدام سرش رو میز بود و از دستم می‌خندید.

یادش بخیر هرچه می‌پرسید من می‌گفتم موضوع شخصی‌ست. نمی‌توانم بگویم و هی می‌خندیدم. :) )))) ولی چشمتان روز بد نبیند آن خراب شده انقدر تحقیرت می‌کرد که به آدم بودن خودت شک می‌کردی. یادم نمی‌رود که با چه حالی از در آن سوراخ موشش بیرون آمدم. وارد کلاس که شدم انگار گل‌ریزان بود. ولی از شدت تحقیر هایی که شدم. ( بعضی هایشان آنقدر سنگین است که حتی روی نوشتنشان را هم ندارم) حالم حسابی بد بود. یادش بخیر خانم شاکی خودش حالش بیشتر از من گرفته بود و مثل همان حیوان باوفا پشیمان بود. از فردایش روزی صدبار معذرت می‌خواست. همه ی این‌ها به کنار افتخار می‌کنم سه سال تو سری خوردم و تو سری خور بار نیامدم.

۱: دبیرستان علوی اسلامی ما جایی مخوفی داشت در حیاط و یک طبقه پایین تر. روایت است روزی یکی از دانش‌آموزان که به شدت حالش خراب بوده. برای درد و دل و رفع مشکل به آنجا و به همان ” خجسته” پناه می‌برد. خجسته بعد از شنیدن حرفهای او که تا بعد از زمان قانونی مدرسه به طول می انجامد. به طرز مخفیانه ای به والدین آن بخت برگشته زنگ می‌زند و آنها را به مدرسه می‌کشاند و احوالات دختر را برایشان بازگو می‌کند. نقل است. اینطور مشاورایی داشتیم ما..

پی نوشت: بعد از خواندن پست فحشم ندهید اقتضای سن است دیگر


دی ۲۳م, ۱۳۹۰  



اندر احوالات یک دختری که مدام خمیازه می کشد.

طنز نویس ها ۳۰ Comments »

نگارنده ی این خطوط یک سری چس ناله همراه با حرف مانده در دلش دارد که از ترس گندیدگی اینجا می نویسد.

۱٫ بنده در این دو هفته ی اخیر از بس امتحان داده ام. امتحان دانم پاره شده. و با این امتحان دان پاره معلوم نیست چطور قرار است همین سه شنبه خودم را به برگه ی امتحانی معماری کامپیوتر بسپارم.

۲٫ بقال محله مان یک دو ماهی هست دنت نمی آورد و ما را در خماری عمیقی فرو برده و مدتهاست که طعم نئشگی را نکشیدیم. اینجانب از همه ی مسئولین مربوط به دنت، شیر کاکائو، شکلات ، کیک آشنا، های بای  تقاضا دارم به این مهم رسیدگی کرده و اهالی محل را شاد سازند.

۳٫ بنده عاجزانه خواهشانه اصلا ملتمسانه از کلیه ی مسئولین شعب بانک های سطح شهر و مسئولین باجه هاش شتاب و خودپرداز داخل مترو ها تقاضا دارم. خو دوزار پول بذارین تو این عابرتون. چیه من هر دفه صب میام بیرون میخوام دو قرون پول بگیرم واسه من ناز می کنه؟ د خو اون روز با دو هزارتومن رفتم دانشگاه با کارت مترو برگشتم. این شعبه دهن سرویس محل ما هم که هیچ وقت پول نداره.

۴٫ بنده امروز vpn م به چیز رفته و ما را از دنیای مجازی واقعی دور ساخته!

۵٫ بنده مدتی ست که در این فکرم که از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟

۶٫ ملودی هه هه  ملودیییییی هه هه ملودی هه هه ملودییییی هه هه

۷٫ بنده امروز از سر سهرودی شمالی تا تقاطع بهشتی ولیعصر پیاده گز کرده و همراه با vpn سیستم حرکتی مان نیز به چیز رفت

۸٫ بنده یک خواهری دارم هر روز یکی از شالگردنهای من را دور گردنش پیچیده و اصلا هم عین خیالش نیست. جا دارد از همین تربیون بگویم از مسئولین دانشگاه هنر و معماری واقع در خیابان نیاوران میخواهم که راهش ندهید آدم شود. ما که از عهده ی تربیتش بر نیامدیم.

۹٫ بنده چند وقتی ست که خیلی بی علت جوش میزنم. هم جوش می زنم هم جوش می زنم.

۱۰٫ بنده دکمه Enter کیبوردم یک لحظه کار نکرد بعد الان کار کرد.

۱۱٫ بنده یک پدری دارم زود خانه می آید. وقتی هم که می آید مدام آمار اعضای خانواده را گرفته و یک ریز آمار جایی که هستی را می گیرد. از مسئولین تقاضا دارم . ازش انقدر کار بکشند که اگر زود هم خانه می آید. در جا بخوابد.


آبان ۳۰م, ۱۳۹۰  



معجزه

آزاد نویس ها, طنز نویس ها ۲۱ Comments »

 

 

دنـــــــــت

 

 

دنت معجزه ی قرن بیست و یکم!


شهریور ۱۷م, ۱۳۹۰  
Tags: دنت, دنت شکلاتی, معجزه قرن بیست و یکم



مرگ بر برنج آبکش!

آزاد نویس ها, طنز نویس ها ۳۷ Comments »

بنده مدتی ست که در تاملاتم به یک موضوع تلخ رسیده ام که اصلا مگر برنج کته ی خودمان چه ایرادی داشت که بشر نوع آبکش شده اش را اختراع کرد تا سرکوفتی باشد بر سر دخترانی مثله من که هر روز به خاطر همین مسئله ی بی ارزش مدام مورد تمسخر اهالی خانه قرار گرفته و به جرم دم بخت بودن و همان گذشتن از بیست  سرخورده شده و دچار دلسردی حاد می گردم. من نمی فهمم یعنی اگر آن بخت برگشته ای که یک روز قرار است در خانه ی مان را بزند معده اش عیب می کند اگر برنج آبکش نخورد؟ اگر دختر و دخترانی همچون من به جای برنج آبکش جلوی میهمانانشان برنج کته بگذارند به ساحت میهمان توهین شده؟ بنده هر طور که به این مهم نگاه می کنم دچار یک تضاد می شوم که مگر همین خودتان نمی گویید که برنج آبکش شده ویتامین برنج را به باد می دهد؟ پس چرا این موضوع را چماق کرده و بر سر اینجانب مدت مدیدی ست که می کوبید؟ یا اصلا درست کردن برنج آبکش قرار است کدام یک از پایه های زندگی را استحکام ببخشد؟ که اگر قرار است ببخشد می خواهیم صد سال سیاه نبخشد. اصلا مردی که این موضوع برایش امر مهمی تلقی شود لیاقتش کته ماست هم نیست. بنده به عنوان جزیی از جامعه ی دختران گذشته از بیست این مرز و بوم، این تریبون را غنیمت شمرده و می گویم بنده برنج آبکش بلد نیستم و در تنها باری که در زمات غیبت مادرم برای این موضوع تلاش به عمل آوردم. به جای برنج با شیر برنج طرف شده و به هیچ وجه من الوجود دچار یاس فلسفی نشده و بلکه با افتخار هرچه تمام، آن را جلوی پدر قرار داده و فقط به او عرض کردم که اگر میل ندارد غذای از شب مانده ای هم در یخچال موجود است.

پی نوشت: مردهایی که دست پخت مادرشان خوب است مردهای خطرناکی هستند. نزدیکشان نشوید.


شهریور ۷م, ۱۳۹۰  



عجیب ترین بغل دستی دنیا

طنز نویس ها, علوی نویس ها ۵۶ Comments »

پیش نوشت۱: یک دسته اضافه کرده ام به اسم علوی نویس ها. علوی مدرسه ای ست در منطقه ی ۱۲ و در راستای میدان شهدا و خیابان ایران که به مخوف ترین مدرسه ی ایران معروف شده. ۳ سال آنجا تو سری خوردم و توسری خور بار نیامدم. سکانس های علوی سکانس های عجیبی ست که از یاد هیچ علوی رفته ای نمی رود. اینجا تمام اسامی چه از مدیر و ناظم گرفته چه از دانش آموزان و همکلاسی ها بی هیج سانسوری نوشته خواهد شد.

پیش نوشت ۲: آنقدر از علوی حرف زدم گفتند بنویسشان

همین چند روز پیش یادش افتادم وکلی از خاطراتم زنده شد. دختری بود با قد متوسط و یک عینک فریم‌دار گرد، با دندان‌های خرگوشی که زمان حرف زدن بدجوری توی چشم می‌آمد. مقنعه‌اش را تا دُم ابروهایش جلو می‌کشید. کم‌تر یادم می‌آید که بدون مقنعه دیده‌باشم‌ا‌ش. بیش‌ترین حالتی که بعد از ۴ سال از او یادم می‌آید این‌ست که همیشه‌ی خدا ژست درس خواندن داشت و کتاب به دست در راهروها و کلاس‌ها می‌چرخید. شاید از این پُز خوش‌ش می‌آمد. اما به نظر من ژشت مزخرفی‌ست که اصلا قیافه‌ی آدم را شبیه بچه درس‌خوان‌ها نمی‌کند. کاراکتر عجیبی بود نه فقط برای من، برای همه‌ی ما که قرار بود هر روز خدا ببینیم‌ش. اما برای من عجیب‌تر از همه، چون قرار بود ساعت‌ها کنارش بشینم و صدایم در نیاید. اما مگر می‌شد؟ یادم نمی‌رود هر روز دوتایی بر سر خدا غر می‌زدیم که مگر چه گناهی به درگاه‌ش مرتکب شده‌ایم که باید هر روز ۷ ـ ۸ ساعت همدیگر را تحمل کنیم. در عمرم آدمی به عجیبی او ندیدم. به هیچ‌چیز علاقه نداشت و هیچ دوستی نداشت. انگار از سر اجبار زندگی می‌کرد. خیلی از روزها از هر خوراکی، دوتای‌ش را می‌آوردم تا باهم بخوریم. باورتان نمی‌شود؛ با کلی منت می‌گرفت و می‌خورد و بعدش حسابی غر می‌زد. یک روز که دعوایمان بالا گرفت. دلیلی که آن را بلندبلند به ناظم می‌گفت واقعا داشت از تعجب دیوانه‌ام می‌کرد. وقتی بلندبلند غر می‌زد که همتی ( همیشه به اسم فامیلی صدایم می‌کرد) سر کلاس به من آدامس تعارف می‌کند. دنیای بچگانه‌اش یک چیزی تو مایه‌های همان اول ابتدایی مانده بود. صدای کلفتی داشت و هنوز بعد ۴ سال کلفتی صدایش از یادم نرفته. مخصوصا زمانی که غر می‌زد و داد و بیداد می‌کرد که من فلان‌م و او بیسار. چند باری به او گفته بودم که هیچ وقت فراموش‌ش نمی‌کنم. گرچه دست من هم نبود. موجودی مثل او اصلا فراموش شدنی نبود. همیشه وقتی نگاهم می‌کرد. نمی‌دانم چرا گوشه‌ی لب‌ش مثل آدمی که چندش‌ش شده کج می‌شد. تقریبا هیچ ربطی به هم نداشتیم. او یک دختر غرغرو که هیچ وقت خدا نفهمیدم چه تفریحی داشت. چون در هر حالی مرا مسخره می‌کرد. شاید هم همین مسخره کردن من یک جور تفریح برای‌ش به حساب می‌آمد. خب من یک دختر شلوغ و شرور که یک نیش باز داشت این هواااااااااااااااااا که حالش با والیبال‌های زنگ تفریح و در آوردن ادای معلم‌ها جا می‌آمد و هر روز خدا سرش به یک باشگاه و مسابقه بند بود. اما او…. در موردش هیچ چیز ندارم بگویم جز اینکه فهمیدم حوصله‌ی هیچ چیزی نداشت و تمام خنده‌اش خلاصه می‌شد به خیط شدن من. آخر کار که با کلی بد و بیراه از کنارم رفت. آخر نفهمیدم که چرا از من بدش می‌آید. باز حداقل من برای بد آمدن دلایلی داشتم. باور کنید که همه از این قدرت تحمل دهان‌شان باز مانده بود. مخصوصا «الهام قدیمی» ته کلاس که گاهی بدمان نمی‌آمد بغل‌دستی محترمه را گوش‌مالی دهیم. ما سوم دبیرستان بودیم و مدرسه‌یمان همین «علوی» معروف که فقط خدا می‌داند که چه خراب شده‌ایست.

” منصوره آقایی” اسمت را همین جا می نویسم. تا یک روز به سرت زد و خواستی اسمت را در گوگل سرچ کنی این وب جلوی چشمت باز شود تا بفهمی بعد از ۴ سال هنوز فراموشت نکردم و هنوز در کف اخلاق مزخرف و عجیب و غریبت گیر کرده م. آن موقع ها مدام بر سرت می کوبیدم که روزی خواهی ترشید. ولی اگر روزی خواستی خانه ی بخت بروی. آن بخت برگشته را حتما نشانم بده.

پی نوشت: دوست دارم یکبار دیگر ببینمش.


مرداد ۴م, ۱۳۹۰  
Tags: الهام قدیمی, بغل دستی, خراب شده, دبیرستان علوی اسلامی, علوی, منصوره آقایی, منصوره حسینی



پاشنه بلند نمی پوشم!

آزاد نویس ها, طنز نویس ها ۴ Comments »

به نظر من پاشنه بلند ها آدم های مغروری هستند که می خواهند همیشه خودشان را بهتر از دیگران نشان دهند. دوست دارند صدای راه رفتنشان همه جا بپیچد تا توجه همه را جلب کنند. هیچ وقت دوست نداشتم یک پاشنه بلند باشم. اصلا من نمی فهمم چرا آدمیزاد باید آن همه سختی و مشقت بکشد تا قدش را ۴ سانت بلند تر کند؟ بعد بیاید بنشیند و از پا دردش ناله کند. اعتراف می کنم که اینجانب در دوران طفولیت، هیچ وقت پا در کفش مادر و خاله و عمه نکرده و کوچکترین علاقه ای به پوشیدن این نوع کفش ها نداشته  ام. آدمیزاد باید همیشه بتواند بدود، بپرد. کفشی که با آن نه می شود دوید و نه می شود پرید، به درد کشتن سوسک هم نمی خورد! چند وقتی ست که همین پاشنه بلند ها مرا احاطه کردند و مدام از بالا نگاهم می کنند و یک احساس تحقیر را به زور بر من می خورانند. بعد هم که می خواهی حالشان را بگیری و از کفششان ایراد بگیری، مدام بر سرت می کوبند، دختری که نتواند با این کفش ها راه برود دختر نیست. حالا من مانده ام و دخترانگی م که در آن هیچ کفش پاشنه بلندی راه ندارد و باید با کفش های بی صدا در آن قدم زد.

 


تیر ۲۸م, ۱۳۹۰  
Tags: تلق تلوق, خیلی مسخره ست, دختری با کفش های کتانی, فقط نایک اسپرت, پاشنه بلند, کفش پاشنه دار



این آقا کیه؟

طنز نویس ها ۱۰ Comments »

سوتی هایمان را روانه ی آنتن مملکت کردیم. رفت.

از آن وبکم کذایی گرفته که فلش موسمان را راهی بینی آقای مسئول کردیم. تا اینکه وبکم پرید و ما ماندیم و یک کامپیوتره هنگ کرده. آن هم نه یکبار چند بار. که چشم غره ی آقای رئیس بد دردی دارد.

نیمروزی ها را برده ایم همشهری جوان. از خانه ای به خانه ی دیگر! مزه ی خوبی دارد. دلیلش را نمی دانم.

مصاحبه داغ است. هر دو طرف داغ کرده اند و دارند مدام چانه می زنند. از علی ضیا بگیر تا حامد جوادزاده همه گرم مصاحبه اند. پیگیر نمی شوم.

سرم را بر می گردانم به پشت سری ها. یکهو کسی بلند می گوید:

”  همه ی SMS  ها میگن با علی ضیا مصاحبه کنید. این علی ضیا اصلا کیه؟”

 


خرداد ۱۸م, ۱۳۹۰  
Tags: آقای مسئول, حامد جوادزاده, علی ضیا, لعنت بر وبکم, نیمروز, همشهری جوان



اینترنت پاک

شعرنویس ها, طنز نویس ها ۰ Comment »

خانه مان را نرفته با توپ ترکاندند. هنوز آرشیو مادر مرده مان در کوچه های این جهان دهکده راهی بود که دیدیم خانه را ویران Buy brand levitra کردند و ما مانده ایم اینجا سرگردان. خدا لعنت کند این فیلترینگ را دیگر حالمان از ریختش ترکیبش صفحه پیوند هایش بهم می خورد. دیگر دارم مخ درد می گیرم. یعنی تو کتم نمی رود این wordpress بدبخت این blogspot  بیچاره چه بدی در حق جنابتان کرده که اینطور ترکاندینش؟! خدا را خوش می آید؟ آخر چطور دلتان می آید در naprosyn این شب عیدی ملت را بی خانمان کنید؟ حسودیتان شد رفتیم سرویس دهنده فرنگی انتخاب کردیم؟ یعنی چشم آن را هم نداشتید؟

خانه ای خریده بودیم در همین wordpress  هنوز اسباب کشی نکرده فیلترش کردند. به قول یکی از دوستان Buy rulide وبلاگی آنقدر فیلتر کنید تا فیلتر دانتان پاره Buy Zoloft Online Pharmacy No Prescription Needed شود! از همه خنده دار تر همین لایحه اینترنت پاک است. یعنی ملت پاکی نا پاکی سرشان نمی شود. آن وقت آقایان با وایتکس می خواهند بیفتند به جان اینترنت و پاکش کنند. بسابید آقا جان بسابید. آنقدر بسابید که ما بمانیم و یک ایرنا و تبیان و گوگل. این روزها حواسمان نباشد چرک گودر را هم در می آورید. ما واقعا نمی دانیم بابت این تمیز کاری ها چطور از شما تشکر کنیم. بی زحمت این خانه ما هم کمی چرک گرفته اگر آن جا را هم رفت و روب Buy Wellbutrin SR Online Pharmacy No Prescription Needed کنید ممنون می شویم. می خواهید اگر وقت داشتید به جان تاریخ هم بیفتید و حسابی پاکش کنید. اصلا چه معنی دارد بعضی ها در تاریخ وجود دارند. خط بزن آقا خط بزن. Buy Topamax Online Pharmacy No Prescription Needed ما که مشکلی نداریم. شما اصلا در چهره ما ناراحتی می بینید؟ فقط خواهشا آقا یا خانم سانسورچی.هرکاری می خواهی بکن. فقط ما را بیشعور فرض نکن!!

پی نوشت: اینجا یک نفر اعصاب ندارد. این جا یک نفر دلش پر است و دارد انتقاد هایش را پشت هم قطار می کند. همین!! خواهشا بیشترش نکنید.


اسفند ۸م, ۱۳۸۹  



مرگ بر مدار منطقی

آزاد نویس ها, طنز نویس ها ۰ Comment »

آقا ما بذدل ما ترسو!! تو خوبی!!

بنده از همان قدر که از گربه مثله سگ می ترسم به همان میزان از نمره مدارهای منطقی و ذخیره و بازیابی اطلاعات می ترسم.

بنده همان قدر که از گربه چندشم می شود از درس مدار و استادش و درس ذخیره و مولف کتاب صاحب مرده اش چندشم می شود.

پس به اینجانب حق بدهید که امروز که حالش خوب است نخواهد برود نمره ی مادر مرده اش را ببیند. از صبح این اجانب به من sms و pm می دهند که برو آن مادر مرده را ببین. آقا نمی خواهیم مگر زور است؟؟

ولی خودمانیم خدا لعنت کند مردم آزار را که دوست Buy aciclovir دارد له له زدن مردم را ببیند. مرتیکه یک مدرک امیر کبیر پشتش نوشته فکر کرده خود امیر کبیر است.برو جانم برو!! تو بلد الملک قهوه تلخ هم نیستی. تو اگر حرف سرت میشد به بندگان خدا درس یک واحدی آزمایشگاه را ۱۰ نمیدادی بی رحم.حالا هی بشین برای ملت فیگور بیا و پای هر جمله ات بگو “درست شد؟” “درست شد؟” نه آقا جان چی چی رو درست شد؟ خیلی هم غلط شد. برو جانم برو… امثال توئه بی بصیرت نمیگذارند مملکت پا بگیرد دیگر!! Buy Nolvadex Online Pharmacy No Prescription Needed ای بی بصیرت… ای دست استکبار… ای مزدور دیکتاتور… ای… استغفرالله! ( از اتاق فرمان اشاره می کنند که فقط اجازه داریم به خودش فحش بدهیم و به خانواده اش کار نداشته باشیم. آقا ماهم فقط می خواستیم به خودش فحش بدهیم و گرنه با خانواده اش کاری Levitra no prescription نداریم که…)

اما اصلا دلمان می خواهد دری وری بگوییم چار دبواری خودمان است. اختیارش هم دست خودمان. انقدر بدمان می آید از این خودشیفته های تازه به eulexin دوران رسیده که هنوز دوسال نیست پشت لبشان سبز شده برای مردم ژست آدم حسابی می آیند. ما اگر اول ترم به جنابعالی ارادت داشتیم برای خاطر آن ماکسیمای گوشه حیاط بود. وگرنه از خودت که حالمان بهم می خورد. دلمان میخواهد آن کلاس منحوست را هم با خاک یکسان کنیم. و آن تخته شیشه ای را هم توی مغزت بکوبیم.

خلاصه همه این خطوط می خواهد بگوید که حالمان از خودتو کلاست و قیافه ات بهم می خورد. باشد که آن دنیا خدا از گناهت نگذرد بی بصیرت مزدور!!!

+ کاش می شد این پست را می خواند تا با خاک یکسان میشد

+ کاش نمره را ببینم و مدار پاس شده باشم

+ برای مشروط نشدنم دعا کنید که مرز بسی باریک است!!!

+ در جواب یکی از دوستانی که کامنت گذاشتند بگوییم: اینجا کسی غلط می کند کامنت کسی را پاک کند. کامنت های شما حتی فحش هم داده باشید محفوظ می ماند. شاید اشتباهی شده. و حس کردید که کامنت را فرستادید. وگرنه واقعا اینجانب یک نقطه viagra buy cheap از هیچ کامنتی نه زیاد و نه کم می کنم. مگر غلط های املای و تایپی که برای حفظ آبرو اصلاح می کنم!! مطمئن باشید.

نصیحت شنیدیم!!

استادی باش احترامت واجب. دمت گرم!! اصلا خیلی باحالی که تیکه های ما را سر کلاس می شنیدی و از کلاس بیرون مان نمی انداختی. اصلا خیلی توپی که فقط به گرفتن حالمان رضایت می دادی!!

اما استاد من سرور من. آقای من! این وضع برگه صحیح کردن نیست که همه را بیندازی !! به خدا نیست!!خواهشا! یه کم رحم داشته باش!!


بهمن ۵م, ۱۳۸۹  





تبليغات

Iranget.com
  • سردر وبلاگ

    باران می بارید
    و من!
    خیس می شدم
    شعرهایم خیس می شد
    احساسم خیس می شد
    نگاهم خیس می شد
    نگاه خیسم
    خیره به عابران چتر به دست شهر
    این حرفهای خیس را گفت:
    چترهایت را ببند.
    باران دلش می گیرد...
    .....
    برای استفاده از مطالب وبلاگ در جای دیگر اجازه فراموش تان نشود که جز به ذکر نام نویسنده موجب تکدر خاطرمان می شود.

  • قیصر نوشت

    آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

  • موضوعات

    • آزاد نویس ها (۷۱)
    • بهشت نویس ها (۱)
    • خواب نویس ها (۱)
    • شعرنویس ها (۹۱)
    • طنز نویس ها (۹)
    • علوی نویس ها (۲)
    • قیصرنویس ها (۱۲)
    • وصیت نویس‌ ها (۲)
  • آخرین دیدگاه‌ها

    • زهرا علوی در پیشتاز
    • خاطره در پیشتاز
    • فاطمه در پیشتاز
    • هدی... در تقسیم تنهایی
    • هدی... در تقسیم تنهایی
  • دوستان سر به راه

    • از اگر…
    • به نام تو
    • حامد جوادزاده
    • داشت هایی از نوع یاد
    • زندگی یک نیمچه هنرمند
    • سرگیجه
    • سید ابراهیم موسوی
    • نرگس فتحی
    • کافه چل کلاغ
  • دوستان سر به زیر

    • استحاله در زمان
    • این شبها
    • به من بگو الهام
    • خورشید بانو
    • درد حرف نیست، درد نام دیگر من است
    • عنبرافشان
    • یه جمع دوستانه
  • نیمروزی ها

    • علی ضیا
    • مجتبی آذری
  • هم مدرسه ای ها

    • از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
    • جاودانگی
    • من از طرح نگاه تو امید مبهمی دارم
  • آمارگیر وبلاگ



آخرين عناوين سايت :

  • پیشتاز
  • توت ها رسیده اند
  • تقسیم تنهایی
  • باران رحمت
  • منتظر
  • خدا
  • سکوت زده ۴
  • مهلت
  • غسل
  • رنج
درباره ي ما

مطلبي در مورد خود و يا قرار دادن پلاگين و يا هر چيزي در اين قسمت

Copyright © 2012 چترهای بسته:: تمامي حقوق براي اين سايت محفوظ است XHTML CSS فارسي شده توسط ايران گت