چترهای بسته
خبر بارانم بده…
Black Green Blue Red Gold
  • Home Pageخانه
  • ارتباط با مدیر وبلاگ
  • عطیه نامه

علوی نویس ها Category

مزخرف ترین همکلاسی دنیا ( خاطرات علوی)

طنز نویس ها, علوی نویس ها ۴۲ Comments »

دوست ندارم آبرویش را ببرم. اما همان موقع هم که راهنمایی بودیم دوستش نداشتم. اصلا انگار یک جوری توی مخم می رفت. یعنی نه اینکه دوستش نداشته باشم، گروه خونی‌ش به من نمی‌خورد از بس آدم ساده ای بود جان می‌داد برای سرکار گذاشتن‌های دخترانه ی من. یادم نمی‌رود اول راهنمایی وقتی کنارمان نشسته بود و داشتیم به حرفهای بچه‌گانه‌اش گوش می‌دادیم آخر کار هم دلمان نیامد جورابش را مسخره نکنیم. از بد روزگار دوم دبیرستان باهم در یک کلاس بودیم. و حسابی مورد خوبی بود برای سوژه شدن. همه ی حرکاتش روی اعصابم بود. از مدل موهایش که روی صورتش می‌ریخت تا حرف‌زدن و حتی مدل کفش‌هایش. من نمی‌دانم در خلقتش خدا چه کار کرده بود که تحملش برایم از خوردن یک پرس رشته پلوی بد مزه هم سخت تر بود. میز اول گوشه ی کلاس جایی بود که هر روز اتراق می‌کرد و زیر گوش معلم‌ها وز وز هایی می کرد که نمی‌فهمیدم. اذیت کردنش مزه‌ای داشت که با هیچ چیز حتی یک دنت بزرگ عوض نمی‌کردم. چندبار برایش نامه ی عاشقانه نوشتم. برایش گل بردم. سر کلاس مدام نگاهش می کردم و با قربان صدقه های کشکی من حسابی شاکی می‌شد. وقتی بعد از یک هفته دوری که برای راهیان نور به جنوب رفته بود، نمی‌دانم پشت کدام تفکر احمقانه پریدم سمتش و بوس‌های آبداری از لپش کردمو از بس دوستش داشتم تا آخر کلاس می‌خواستم روی میزم بالا بیاورم. آدمی بود که سرکار گذاشتنش جان می‌داد یک روز خدا که خیلی اتفاقی شماره موبایلش گیرم آمد. به سرم زد کمی به ریشش بخندم. شروع کردم به sms  زدن. ساده شروع کردم. ” سلام عزیزم” و بعد شروع کردم به ابراز علاقه که من کسی هستم که به زیبایی همان چشمان مسحور کننده‌ای که داری دوستت دارد. اول خودش را می‌گرفت و هی ناز می‌کرد که اگر اسمم را نگویم جواب نمی‌دهد. اما… دوستمان این بار خودش بود که ول نمی‌کرد. منم تمام کردمو دیدم پول اضافی ندارم توی حلقش بریزم. ولی چه شبی بود! به جرات از معدود شب‌هایی بود که انقدر خندیدم. وقتی چهره احمقانه اش را تصور می‌کردم از این وا دادنه او عشق می‌کردم. صبح روز بعد وقتی رفتم مدرسه دیدم همه را جمع کرده و داستان sms های دیشب را با کلی پیازداغ اضافه و چاخان تعریف می کند. یادم نمی‌رود همه ریخته بودن سرش. که من رفتم ببینم اوضاع از چه قرار است. کنار عسل بودم. که دیدم لا مروت بد خالی می بندد. اولا آمار sms ها را که دوبرابر کرده. دوما چهارتا قربان صدقه اضافه بر سازمان به زور به خورد منه صاحب sms می‌دهد. شک‌ش رفته بود به یکی از فامیل‌هایشان که همچین از آن بخت برگشته بدش نمی‌آمد. در همان هاگیر واگیر بود که یواش به عسل گفتم کار من بود. بعد هم دو سه نفری فهمیدن و حسابی می‌خندیدیم. فردایش هم از خودش درآورد کهsms دادم اما نه. به اندازه کافی به ریشش خندیده بودم بس بود. یادش بخیر چقدر مزه می‌داد وقتی هنگام تعریف بالا سرش می‌ایستادم و هرجای کار خالی می بست به آدمهای روبرویش با اشاره می‌گفتم دروغ می‌گوید.

اسمش را بالای تخته می‌نوشتم و دورش قلب می‌کشیدم. زمان درس جواب دادن از روی سکو شبیه نگاه‌های عاشقانه احمقانه خیره‌اش می‌شدم. وقتی حرف می‌زد مدام زیر صدا قربان صدقه‌اش می‌رفتم. وقتی نبود ادایش را در می‌آوردم و کلی حال‌ می‌کردم. بعدها کار انقدر بیخ پیدا کرد که چند بی انصاف از طرف من پای دفتر دستکش شعر عاشقانه می‌نوشتن همراه با ذکر نام من. خوب یادم است که پای کتاب چغرافیایش چیزی نوشته بودند که بعدا خودش نشانم داد. یکی از زنگ‌های ورزش که حسابی کفرش را درآورده بودم. داستانی به پا کرد که تا آخر دوران علوی برایم شر درست شد. ایشان لطف فرموده به دفتر مشاور رفته و سیر تا پیاز ماجرا را کف دستشان گذاشتند. مشاور ما “خجسته” نامی بود که خودش نیاز به مشاور داشت. جایتان خالی مثل همیشه روزهایی که قرار بود دعوایم کنند. اسمم را از توی همان پیجر مادر مرده صدا کردند و فرمودند: ” عطیه همتی به اتاق مشاوره” و من مردانه و جسورانه و مغرورانه و مفتخرانه و هزار مزخرف دیگر وارد آن اتاق لعنتی شدم. این را هم بگویم قبلش چون برای دو ۵۴۰ متر دویده بودم و باران باریده بود و یک لنگ کفش لعنتی زیر پایم رفت با مغز زمین خورده بودم و دست راستم زخمی شده بود. اما با اعتماد به نفس تمام و نیش این هواااااااااا بازم وارد آن اتاق مخوف۱ شدم. از بس یک کلاغ چل کلاغ کرده بود. اولش نمی‌فهمیدم اوضاع از چه قرار است. بعدهم که لیچار‌های مشاور خانوم تمام شد. با پررویی تمام گفتم” انصافا خودت فهمیدی چی گفتی؟” بماند که کلی تحقیرمان کردند. و به جد تا پدرجدمان را خواستند بکشانند مدرسه. فقط نمی‌دانم من که والدینم عادت کرده بود به اینکه راه به راه بیاید. فقط نمی‌دانم چرا وسط کار خود خانم شاکی خواهش تمنا می‌کرد. خلاصه خانم مشاور وقتی دید دستش به هیچ‌جا بند نیست و یک مشت شوخی را نمی‌شود بهانه کردو با صدای بلند پرسید” صورتت چی شده؟” گفتم ” بخیه خورده” خلاصه بعد از پرسیدن این سوال حسابی گیر داد که باید دلیلش را بگویی و از آنجا که مسائل شخصی بنده به هیچ کسی ربط ندارد. همان‌جا گفتم” مگر من از شما می‌پرسم لک های صورتتان برای چیست؟” مشاور خانوم شروع کرد به تحقیر بنده. دستش به جایی بند نبود. بنده خدا تحقیر نمی‌کرد. چکار می‌کرد؟ اصلا داشت از دست من دیوانه می‌‌شد. آن یکی مشاور هم که روبرویمان نشسته بود. مدام سرش رو میز بود و از دستم می‌خندید.

یادش بخیر هرچه می‌پرسید من می‌گفتم موضوع شخصی‌ست. نمی‌توانم بگویم و هی می‌خندیدم. :) )))) ولی چشمتان روز بد نبیند آن خراب شده انقدر تحقیرت می‌کرد که به آدم بودن خودت شک می‌کردی. یادم نمی‌رود که با چه حالی از در آن سوراخ موشش بیرون آمدم. وارد کلاس که شدم انگار گل‌ریزان بود. ولی از شدت تحقیر هایی که شدم. ( بعضی هایشان آنقدر سنگین است که حتی روی نوشتنشان را هم ندارم) حالم حسابی بد بود. یادش بخیر خانم شاکی خودش حالش بیشتر از من گرفته بود و مثل همان حیوان باوفا پشیمان بود. از فردایش روزی صدبار معذرت می‌خواست. همه ی این‌ها به کنار افتخار می‌کنم سه سال تو سری خوردم و تو سری خور بار نیامدم.

۱: دبیرستان علوی اسلامی ما جایی مخوفی داشت در حیاط و یک طبقه پایین تر. روایت است روزی یکی از دانش‌آموزان که به شدت حالش خراب بوده. برای درد و دل و رفع مشکل به آنجا و به همان ” خجسته” پناه می‌برد. خجسته بعد از شنیدن حرفهای او که تا بعد از زمان قانونی مدرسه به طول می انجامد. به طرز مخفیانه ای به والدین آن بخت برگشته زنگ می‌زند و آنها را به مدرسه می‌کشاند و احوالات دختر را برایشان بازگو می‌کند. نقل است. اینطور مشاورایی داشتیم ما..

پی نوشت: بعد از خواندن پست فحشم ندهید اقتضای سن است دیگر


دی ۲۳م, ۱۳۹۰  



عجیب ترین بغل دستی دنیا

طنز نویس ها, علوی نویس ها ۵۶ Comments »

پیش نوشت۱: یک دسته اضافه کرده ام به اسم علوی نویس ها. علوی مدرسه ای ست در منطقه ی ۱۲ و در راستای میدان شهدا و خیابان ایران که به مخوف ترین مدرسه ی ایران معروف شده. ۳ سال آنجا تو سری خوردم و توسری خور بار نیامدم. سکانس های علوی سکانس های عجیبی ست که از یاد هیچ علوی رفته ای نمی رود. اینجا تمام اسامی چه از مدیر و ناظم گرفته چه از دانش آموزان و همکلاسی ها بی هیج سانسوری نوشته خواهد شد.

پیش نوشت ۲: آنقدر از علوی حرف زدم گفتند بنویسشان

همین چند روز پیش یادش افتادم وکلی از خاطراتم زنده شد. دختری بود با قد متوسط و یک عینک فریم‌دار گرد، با دندان‌های خرگوشی که زمان حرف زدن بدجوری توی چشم می‌آمد. مقنعه‌اش را تا دُم ابروهایش جلو می‌کشید. کم‌تر یادم می‌آید که بدون مقنعه دیده‌باشم‌ا‌ش. بیش‌ترین حالتی که بعد از ۴ سال از او یادم می‌آید این‌ست که همیشه‌ی خدا ژست درس خواندن داشت و کتاب به دست در راهروها و کلاس‌ها می‌چرخید. شاید از این پُز خوش‌ش می‌آمد. اما به نظر من ژشت مزخرفی‌ست که اصلا قیافه‌ی آدم را شبیه بچه درس‌خوان‌ها نمی‌کند. کاراکتر عجیبی بود نه فقط برای من، برای همه‌ی ما که قرار بود هر روز خدا ببینیم‌ش. اما برای من عجیب‌تر از همه، چون قرار بود ساعت‌ها کنارش بشینم و صدایم در نیاید. اما مگر می‌شد؟ یادم نمی‌رود هر روز دوتایی بر سر خدا غر می‌زدیم که مگر چه گناهی به درگاه‌ش مرتکب شده‌ایم که باید هر روز ۷ ـ ۸ ساعت همدیگر را تحمل کنیم. در عمرم آدمی به عجیبی او ندیدم. به هیچ‌چیز علاقه نداشت و هیچ دوستی نداشت. انگار از سر اجبار زندگی می‌کرد. خیلی از روزها از هر خوراکی، دوتای‌ش را می‌آوردم تا باهم بخوریم. باورتان نمی‌شود؛ با کلی منت می‌گرفت و می‌خورد و بعدش حسابی غر می‌زد. یک روز که دعوایمان بالا گرفت. دلیلی که آن را بلندبلند به ناظم می‌گفت واقعا داشت از تعجب دیوانه‌ام می‌کرد. وقتی بلندبلند غر می‌زد که همتی ( همیشه به اسم فامیلی صدایم می‌کرد) سر کلاس به من آدامس تعارف می‌کند. دنیای بچگانه‌اش یک چیزی تو مایه‌های همان اول ابتدایی مانده بود. صدای کلفتی داشت و هنوز بعد ۴ سال کلفتی صدایش از یادم نرفته. مخصوصا زمانی که غر می‌زد و داد و بیداد می‌کرد که من فلان‌م و او بیسار. چند باری به او گفته بودم که هیچ وقت فراموش‌ش نمی‌کنم. گرچه دست من هم نبود. موجودی مثل او اصلا فراموش شدنی نبود. همیشه وقتی نگاهم می‌کرد. نمی‌دانم چرا گوشه‌ی لب‌ش مثل آدمی که چندش‌ش شده کج می‌شد. تقریبا هیچ ربطی به هم نداشتیم. او یک دختر غرغرو که هیچ وقت خدا نفهمیدم چه تفریحی داشت. چون در هر حالی مرا مسخره می‌کرد. شاید هم همین مسخره کردن من یک جور تفریح برای‌ش به حساب می‌آمد. خب من یک دختر شلوغ و شرور که یک نیش باز داشت این هواااااااااااااااااا که حالش با والیبال‌های زنگ تفریح و در آوردن ادای معلم‌ها جا می‌آمد و هر روز خدا سرش به یک باشگاه و مسابقه بند بود. اما او…. در موردش هیچ چیز ندارم بگویم جز اینکه فهمیدم حوصله‌ی هیچ چیزی نداشت و تمام خنده‌اش خلاصه می‌شد به خیط شدن من. آخر کار که با کلی بد و بیراه از کنارم رفت. آخر نفهمیدم که چرا از من بدش می‌آید. باز حداقل من برای بد آمدن دلایلی داشتم. باور کنید که همه از این قدرت تحمل دهان‌شان باز مانده بود. مخصوصا «الهام قدیمی» ته کلاس که گاهی بدمان نمی‌آمد بغل‌دستی محترمه را گوش‌مالی دهیم. ما سوم دبیرستان بودیم و مدرسه‌یمان همین «علوی» معروف که فقط خدا می‌داند که چه خراب شده‌ایست.

” منصوره آقایی” اسمت را همین جا می نویسم. تا یک روز به سرت زد و خواستی اسمت را در گوگل سرچ کنی این وب جلوی چشمت باز شود تا بفهمی بعد از ۴ سال هنوز فراموشت نکردم و هنوز در کف اخلاق مزخرف و عجیب و غریبت گیر کرده م. آن موقع ها مدام بر سرت می کوبیدم که روزی خواهی ترشید. ولی اگر روزی خواستی خانه ی بخت بروی. آن بخت برگشته را حتما نشانم بده.

پی نوشت: دوست دارم یکبار دیگر ببینمش.


مرداد ۴م, ۱۳۹۰  
Tags: الهام قدیمی, بغل دستی, خراب شده, دبیرستان علوی اسلامی, علوی, منصوره آقایی, منصوره حسینی





تبليغات

Iranget.com
  • سردر وبلاگ

    باران می بارید
    و من!
    خیس می شدم
    شعرهایم خیس می شد
    احساسم خیس می شد
    نگاهم خیس می شد
    نگاه خیسم
    خیره به عابران چتر به دست شهر
    این حرفهای خیس را گفت:
    چترهایت را ببند.
    باران دلش می گیرد...
    .....
    برای استفاده از مطالب وبلاگ در جای دیگر اجازه فراموش تان نشود که جز به ذکر نام نویسنده موجب تکدر خاطرمان می شود.

  • قیصر نوشت

    آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

  • موضوعات

    • آزاد نویس ها (۷۱)
    • بهشت نویس ها (۱)
    • خواب نویس ها (۱)
    • شعرنویس ها (۹۱)
    • طنز نویس ها (۹)
    • علوی نویس ها (۲)
    • قیصرنویس ها (۱۲)
    • وصیت نویس‌ ها (۲)
  • آخرین دیدگاه‌ها

    • زهرا علوی در پیشتاز
    • خاطره در پیشتاز
    • فاطمه در پیشتاز
    • هدی... در تقسیم تنهایی
    • هدی... در تقسیم تنهایی
  • دوستان سر به راه

    • از اگر…
    • به نام تو
    • حامد جوادزاده
    • داشت هایی از نوع یاد
    • زندگی یک نیمچه هنرمند
    • سرگیجه
    • سید ابراهیم موسوی
    • نرگس فتحی
    • کافه چل کلاغ
  • دوستان سر به زیر

    • استحاله در زمان
    • این شبها
    • به من بگو الهام
    • خورشید بانو
    • درد حرف نیست، درد نام دیگر من است
    • عنبرافشان
    • یه جمع دوستانه
  • نیمروزی ها

    • علی ضیا
    • مجتبی آذری
  • هم مدرسه ای ها

    • از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
    • جاودانگی
    • من از طرح نگاه تو امید مبهمی دارم
  • آمارگیر وبلاگ



آخرين عناوين سايت :

  • پیشتاز
  • توت ها رسیده اند
  • تقسیم تنهایی
  • باران رحمت
  • منتظر
  • خدا
  • سکوت زده ۴
  • مهلت
  • غسل
  • رنج
درباره ي ما

مطلبي در مورد خود و يا قرار دادن پلاگين و يا هر چيزي در اين قسمت

Copyright © 2012 چترهای بسته:: تمامي حقوق براي اين سايت محفوظ است XHTML CSS فارسي شده توسط ايران گت